هرکس که در آسمان و زمين است، حتي ماهيان دريا، براي جوياي دانش آمرزش مي طلبند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----916---
بازديد امروز: ----2-----
بازديد ديروز: ----1-----
در غرب سنفرانسيسکو

 

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]
نويسنده: پويا حيدرپور
سه‏شنبه 13/6/1386 ساعت 3:11 صبح

 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟


      


                 حتما برو چون اين وب بهترين وب منه :


                                                                     www.nafas2mikham.blogfa.com


                                   شعبه ي دوم :               www.nafas2mikham.parsiblog.com


                                   شعبه ي سوم :             www.nafas2mikham.blogsky.com


همش شبيه همه فقط اولي برنامه هاي بيشتري داره برو تو اولي يعني


  


 


 


            www.nafas2mikham.blogfa.com


 


 خداحافظ


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: پويا حيدرپور
يکشنبه 4/6/1386 ساعت 7:28 عصر

pooya heydarpour ----> Triper


 


متاسفانه


متاسفانه



چند تا از عکس هاي قشنگ ديگم به خاطر اينکه سايزشون بزرگه نميشه آپشون کرد


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: پويا حيدرپور
يکشنبه 21/5/1386 ساعت 5:49 عصر

 


امروز مي خوام از يه نامردي صحبت کنم



آخه چقدر مي شه نامرد بود که يه شخصيت باحال و عالي مرتبه اي مثل خانومه گلشيفته ي


فراهاني رو زير سوال



برد



من واقعا از همينجا به ايشون مي گم ( از اين راه دور ) که شما بهترين هنرمندي هستيد که تا به


حال ديدم



حرفي که پدرايشون زد که هنرمندي در خون خانواده ي ماست کاملا درست بوده کساني مثل


خانوم باران کثري و



گلشيفته ي فراهاني درسته که با استفاده از کمک ديگران وپدر و مادرشون وارد سينما شدن اما


هنرمندي و استعداد



اونها کاملا در رشته هاي هنري معلومه



حالا از اينها بگذريم نمي خوام زياد براتون حرف بزنم بذارين بدون هيچ مقدمه اي برم سر اصل


مطلب



اصل مطلب اينه آقايي به نام سينا معروف به سينا گرافيک اومده و يکي از عکس هاي خانوم گلي


شيفته ي فراهاني



رو برداشته و در اون سر گل اي رو برداشته روي تن يه آدم ديگه گذاشته حالا نمي دونم اون آدم


کي بوده ؟ ولي



ميدونم شايد خانوم گل شيفته اون عکس رو ببينه و ناراحت بشه البته کسان ديگري هم هستن


که اين عکس رو ببينن و



در مورد ايشون فکر ديگري بکنن امان از اينکه اين عکس تقلبي است در هر صورت من از اين اتفاق


کاملا مطمئن



هستم اين عکس در نرم افزار گرافيکي من کاملا واضحه که واقعي نيست



در هر صورت گفتم اين رو بگم {پويا حيدرپور)



براي ديدنه عکس اصلي اي که فقط از اون سر اين عزيز رو برداشته و روي تن کس ديگري


گذاشته به نشاني



www.p0oya.blogfa.com



مراجعه کنيد



يه چيزه ديگه هم اينکه آقاي سينا قيافتو ديدم فقط دعا کن از نزديک نبينمت



ولي مهم اين بود که گفتم تا بعد . . .


 



پويا حيدرپور

Namardi

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: پويا حيدرپور
يکشنبه 17/4/1386 ساعت 2:50 صبح

 


 


در غرب سانفرانسيسکو


 


شهر هرت جايي است که رنگ‌هاي رنگين‌کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب است .
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي‌کنند بعد هم‌ديگر را مي‌شناسند .
شهر هرت جايي است که همه بدند مگر اين که خلافش ثابت شود .
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرف‌هايت مي‌گويد :‌ دوباره لاف زدي ؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند .
شهر هرت جايي است که درختان علل اصلي ترافيکند و بريده مي‌شوند تا ماشين‌ها راحت تر برانند .
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي‌شوند تا عقده‌هاي پدرها و مادرهايشان را درمان کنند .
شهر هرت جايي است که شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان مي‌خرند اما حوصله‌ي ۵ دقيقه قدم‌زدن با آنان را ندارند .
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي‌ها مساوي‌تر .
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتما بايد پارتي داشت .
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماه‌ها فقط مي‌توان براي مردم مصيبت‌ديده چند چادر برپا کرد .
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي‌کند .
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه‌ي خانه در آشپزخانه بماند تا به او بگويند مرواريد در صدف .
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي‌شوند که زودتر به سر کار برسند تا کار کنند و پول تاکسي‌شان را در بياورند .
شهر هرت جايي است که ۳۳ بچه کشته مي‌شوند و ماموران امنيت شهر مي‌گويند : به ما چه ، مادر پدرها مي‌خواستند مواظب بچه‌هاشون باشند .
شهر هرت جايي است که نصف مردمش زير خط فقرند اما سريال‌هاي تلويزيوني را در کاخ‌ها مي‌سازند .
شهر هرت جايي است که پسران را ۲ سال به سربازي مي‌فرستند تا بليت پاره کردن ياد بگيرند .
شهر هرت جايي است که موسيقي حرام است .
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر و برادرند اما برادرها وقتي به خواهرها نگاه مي‌کنند ياد تختخواب مي‌افتند .
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکوم است .
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي ندارد و وطن‌پرستان انگ ملي‌گرايي مي‌خورند .
شهر هرت جايي است که آدم‌ها هرگز آنچه را بلدند به ديگران نمي‌آموزند .
شهر هرت جايي است که همه‌ي شغل‌ها پست و بي‌ارزشند مگر چند مورد انگشت‌شمار .
شهر هرت جايي است که کيف مدرسه‌ي دختران را مي‌گردند مبادا آينه داشته باشند .
شهر هرت جايي است که دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن احمقانه و ابلهانه است .
شهر هرت جايي است که در فرودگاه برادر و پدرت را مي‌تواني ببوسي اما همسرت را نه .
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي‌پرسند مي‌خواهي با اين آقا زندگي کني؟ مي‌گومي‌گويد : نمي‌دونم ، هر چي بابام بگه .
شهر هرت جايي است که وقتي مي‌خواهي ازدواج کني ۵۰۰ نفر را به شام دعوت مي‌کني تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی‌کلاسی تو حرف بزنند .
شهر هرت جايی است که هرگز نمی‌شود به پشت‌بامش رفت مگر اين که از يک طرفش بيفتی .
شهر هرت جايی است که خیلی به نظرم آشناست !!!!!!
.............................


 


 


 


 


 


Az Ye Adame Lat o Loot Porsidam:



هیچ میدونید چه عقل هایی و مغز هایی در این جسم خاکی ما خوابیده؟


نه


معلومه خوب اگه قرار بود بدونید که به این بدبختی دچار نمی شدیم


چه بدبختی ای؟


یعنی نمیبینید؟


نه


خوب اگه قرار بود ببینید که اینجوری نمیشد


چه جوری؟


وااااااااای تو چقدر خنگی


چی گفتی؟


خوب خنگی دیگه فقط بلدی شاخ و شونه بکشی


آره داداش اصلا اینجوریه حرفیه


بیا ماشاالله عقل نیست که ماهه ماه


ببین زود فلنگو ببند من قاطی ام


بابا تو چرا اینجوری ای ؟


چه جوری ؟


زود می خوای دوا کنی من نیومدم دوا کنم که؟


پس چی می خوای جنس می خوای؟


وای!!!!!!!!!!!!


انقدر وای وای می کنی می گیرم ... #


باشه بابا خیر سرمون اومدیم با یه آدمه لات و لوت صحبت کنیم بی خیال شدیم


می خوای چند تا خیال بدم بهت


مسخره کردی؟


نه مگه نه بچه ها ؟ ها ها ها ها ها


همینه دیگه فردا می گن چرا پیشرفت نمیکنیم؟ دنبال راه حل هم می گردن !


 


این بود مصاحبه ی من با یک آدم لات و لوت


البته این مصاحبه ضررات زیادی از جمله»


کبودی چشم که باعث شد تا دو روز تار ببینیم


 


 


 


 


 


    نظرات ديگران ( )
  • + STORY
  • نويسنده: پويا حيدرپور
    يکشنبه 17/4/1386 ساعت 2:38 صبح

    در غرب سانفرانسيسکو


     


    فردوسي


     



    تيمورلنگ فاتح ايران و هند گاو سوار بر اسبي که لگامي زرين داشت از ميدان جنگ به گورستان مي رفت وازاسب


    پياده مي شد وتنها در ميان قبرهابه گردش مي پرداخت وهرزگاه بر مزار يکي از نياکان خود يا شاعري بزرگ سرداري دلاور


    و دانشمندي نام دار گذشت سر فرود مي آورد و مزار او را مي بوسيد


    تيمور پس از آن که شهر توس را گشود فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند زيرا فردوسي شاعر ايراني


    روزگار خود را در آن به سر برده بود آن گاه تيمور بر سر مزار او شتافت و چون جذبه اي


     


     


    اسرار آميز او را به سوي فردوسي مي کشيد خواست که قبرش را بگشايد مزار شاعر غرق در گل بود


    تيمور در انديشه شد که مزار کشور گشايي مثل او چگونه خواهد شد پس از راه قره قورم به سوي تاتار آن جا که بزرگش چنگيز در معبدي آهنين آرميده است روي آورد


    در برابر زاير نامدار او زانو بر زمين زد و سر فرود آورد سنگ بزرگي را که بر گور فاتح نامدار چين نهاده بودند برداشتند


    ولي تيمور ناگهان بر خود لرزيد و روي برگردانيد


    گور ستمگر غرق در خون بود



     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


    قطرات سه گانه


     


     


    روزي هنگام سحر گاهان رب النوع سپيده دم از نزديکي گل سرخ شکفته اي مي گذشت


    سه قطره آب بر روي برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند


    - چه مي گوييد قطرات درخشان؟


    - مي خواهيم در ميان ما حکم شوي


    - مطلب چيست؟


    - ما سه قطره ايم که هر يک از جايي آمده ايم مي خواهيم بدانيم کدام بهتريم


    - اول تو خود را معرفي کن


    يکي از قطرات جنبشي کرد و گفت


    - من از ابر فرود آمده ام.من دختر دريا نماينده ي اقيانوس مواجم


    دومي گفت


    - من پيشرو بامدادم مرا مشاطه ي صبح و زينت بخش ربا حين و ازهار مي نامند


    - دخترک من تو کيستي؟


    - من چيزي نيستم من از چشم دختري افتاده ام نخستين بار تبسمي بودم مدتي دوستي نام داشتم اکنون اشک نام دارم


    دو قطره ي اولي با شنيدن اين سخنان خنديدند اما رب النوع قطره ي سوم را به دست گرفت و گفت


    - هان! به خود باز آييد و خود ستايي ننماييد اين از شما پاکيزه تر و گرانبها تر است


    - اولي گفت من دختر دريا هستم ...!


    - دومي گفت من دختر آسمانم ...!


    - رب النوع گفت چنين است اما اين بخاري است که از قلب بر خواسته و از مجراي ديده فرود آمده


    اين بگفت و قطره ي اشک را مکيد و از نظر غايب گشت


    (يعني اگر روي برگ مي ماند بخار مي شد)


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


    يار


     


     


     


    ما يک يار داشتيم هر روز صبح وقتي از خواب بيدار ميشديم يار به ما لبخند ميزد و به ما نگاه


    ميکرد ما هميشه نگاه هاي او را قطره قطره جمع مي کرديم تا اين که يک روز صبح متوجه


    شديم از قطره قطره ي نگاه يارمان دريا ساخته ايم


    اما يک شب دزدان دريايي به درياي ما حمله کردند و هم يار و هم درياي ما را دزديدند


    ولي خدا چون يار مارا دوست داشت يار را به ما برگرداند اما درياي ما پيش آن ها ماند


    ما دوباره از نگاه هاي يارمان دريا ساختيم تا اين که نمي دانم يکدفعه چطور شد


    دزدان دريايي دوباره آن را دزديدند اما اين بار دستشان به يار نرسيد چون خدا اين بار يار را


    از نظر ها پنهان کرد و طوري شد که ديگر ما هم يار را نديديم و هيچ خبري از او نداريم


    و امروز همه محتاج يک قطره نگاه هستيم


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


    تولدت مبارک


     


     


     


     


    اين جمله را هيچ کس به من نگفت تولدت مبارک همه تولد مرا فراموش کرده بودند


    بغض تمام وجودم را فرا گرفته بود ناگهان قطرات ریز و قشنگ باران شروغ به باریدن


    کردند و من که در اوج ناامیدی به سر می بردم لبخند قشنگی مثل گل روی لب های سرخم


    شکفت با خودم گفتم این هم از هدیه ی تولدم باران


    مثل اینکه خدا مرا فراموش نکرده است بی اختیار به طرف حیاط دویدم


    در پوست خود نمی گنجیدم آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم


    زیرا بهترین و زیباترین هدیه ی تولدم و زندگیم را گرفتم



     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


    بازگشت


     


     


     


     


    سرباز آمریکایی پس از مدت ها جنگ در ویتنام سر انجام داشت به خانه بر می گشت


    او وتعدادی از همقطارانش به شهر سانفرانسیسکو آورده شده بودند تا از آنجا راهی شهر های


    خود شوند صبح روزی که قرار بود راهی خانه شود به پدر و مادرش تلفن کردو گفت :


    سلام پدر سلام مادر من دارم بر میگردم اما خواهشی دارم دوستی دارم که می خواهم با خود


    بیاورم


    اشکالی نداره؟


    - البته که نه خیلی هم از دیدنش خوشحال میشویم


    پسر ادامه داد:


    - اما چیزی هست که شما باید بدانید او در جنگ بدجوری آسیب دیده


    یه روی مین رفته و یک دست و یک پایش قطع شده جایی ندارد که برود


    من از او خواسته ام بیاید و با ما زندگی کند


    - پسرم از شنیدن این موضوع متاسفم شاید بتوانیم کمکش کنیم سروسامان بگیرد


    و جایی برایش پیدا کنیم


    - نه پدر من ذلم می خواهد او با ما زندگی کند!


    پدر گفت :


    پسرم به حرف هایی که می زنی کمی فکر کن یک معلول با این وضعی که می گویی


    سرباره خواهد شد


    ما هم باید زندگی خودمان را بکنیم این بابا زندگی مان را خراب می کند به نظر من بهتر است


    خودت برگردی خانه و این یارو رو فراموش کنی او بالاخره راهی برای ادامه ی زندگی خود


    پیدا میکند


    پسر گوشی رو گذاشت و تا چند روزی خبری از او نشد بعد از چند روز از مرکز پلیس


    سانفرانسیسکو با خانواده ی تماس گرفتند و گفتند :


    پسرتان به دلیل سقوط از یک ساختمان مرده و احتمالا خودکشی کرده


    والدین داغدیده ی او فورا عازم سانفرانسیسکو شدند و برای شناسایی جنازه ی پسرشان بلافاصله


    به پزشک قانونی مراجعه کردند


    آنها فرزندشان را شناسایی کردند اما به محض دیدین دست و پای قطع شده ی پسرشان


    هر دو از حال رفتند



     


        نظرات ديگران ( )
       1   2      >
       [آرشيو شده ها]

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [13/6/1386- 3:11 ص] دير اومدي ! وبم تغيير کرد ...
    [4/6/1386- 7:28 ع] عکسم که قولشو داده بودم
    [21/5/1386- 5:49 ع] Namard
    [17/4/1386- 2:50 ص] اينجا شهر هرت صداي جمهوري ...
    [17/4/1386- 2:38 ص] STORY
    [17/4/1386- 2:26 ص] عشقولانه
    [12/4/1386- 3:40 ص] با تو
    [11/4/1386- 3:12 ص] pooya heydarpour
    [11/4/1386- 2:59 ص] COMING SOON

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •